لب های خندان را ببین...
پولی ندارم من دگر
چرک لباسم را ببین.
در خانه ام سبزه به دست
عکس عزیزان را ببین...
نیستند انها پیش ما
زردی گلدان را ببین.
با مادرم قران به دست
چراغ میدان را ببین ...
هنوز سوسو میکند
مردم بی جان را ببین.
ان اواره گان را ببین
سر در گریبان را ببین
خشکی دستان را نگاه
خیسی چشمان را ببین.
نشسته ام در پای سین
ای وای انها را ببین!!
مرده به دوش میکشند ...
سیه لباسان را ببین.
همسایه ما را ببین
گوید نوه دادش بهار
خوشحال و مستان را ببین
اینهم صدای توپ سال
امد دگر فصل بهار
من را ببین چه خوش خیال
مینگرم به ساعتی ....
...
پوسیده است سالهای سال.
این مطلب را که خودم اسمش را گذاشته ام شعر
به عنوان اخرین مطلب سال ۸۶ از من بپذیرید و تحمل بفرمائید
می سپارمتان به بهار واز صاحبش میخواهم توفیق دگر را که شما عزیزان را باری دگر ببینم
و سپاس از شما که در طول این یک سال با لطف خود رنگی دگر به این کاروانسرا دادید
شاد و سرخوش باشید ...
نوروز بر شما مبارک باد ...
/نویسنده : اقای .../ خانم ..../ اصلا ولش کن همون ... هرکی!! /


