بازی روزگار...
در این دنیای بیهوده
پر از گرد و پر از دوده
در این شهر که هزاران تن
کثیف هستند و الوده
در این شهر مسلمان ها
که از قران و ادیان ها
همه تسبیح و مهرش را
حراجش کردن اسوده
در این شهر پر از درد و
همه مردان نامرد و
همه جادوگر و مکار
همه از ادمی ترد و
. . .
یکی برجش تا ابرا رفته بالا
یکی رو خاک کوچه کرده لالا
یکی دنبال پول و ثروت مفت
یکی دستاش سیاه تو ذغالا
من حیرانم از این سیاهی دست
از این پولهای مفت و مردم مست
از این بازی و نامردی و قسمت
چه گویم که همین است و همین است و همین است
هرکی!!


