تبليغاتX
کاروان سرای خویش خراش ما !!
                               کاروان سرای خویش خراش ما

                                           ۱ساله شد

ممنون از فصل گستاخی. مطرود اگاه .مسافر کوچولو . مهرداد ضیایی .لحظه هایی از بودن. و ...

که با لطف خود جانی به دستان کم توان و چشمان کم سویم دادند

هرکی!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:46 توسط هر کی !! |


اعزامی ابان۱۳۶۳تهران

ساعت پنج صبح بود سرم را که برگرداندم مادرم بالای سرم بود . صورتش پف کرده بود و موهای مشکی وکمی سفیدش درهم بود. گفت پاشو مگه امروز اعزام نیستی به جبهه؟ خیره شدم تو صورتش گفتم چرا الان پا میشم . رفت سمت اشپزخانه و من زره زره از جام بلند شدم تا به خودم به جنبم و خاکی پوش بشم ساعت پنج و نیم بود .بابام تو اتاق پشتی روی زمین دراز کشیده بود و پک های عمیقی به سیگار نیمه سوختش میزد و مادرم بی اعتنا از کنارش گذشت و ساک منو اورد گفت: یوسف جان مادر بیا این ساکت چند تیکه لباس کاموایی گذاشتم با قاشق و لیوان و حوله یه کمم اجیل و نون خشک سمنونی گذاشتم یه کم اب روش بریزی تازه میشه. بابام همینطور سیگار و دود میداد و به شکل های دود تو هوا خیره شده بود . دیشب دوباره دعواشون شده بود اما نه مثل اون موقع ها که منو گیلان تو اتاق پشتی کنار کمد گریه میکردیم اینبار اروم و بی سر صدا فقط گفتن طلاق انگار دیگه خودشون هم حوصله داد و فریاد نداشتن. در اتاق گیلان نیمه باز بود و پتو رو تا خر خره رو خودش کشیده بود طوری که فقط موهای خرماییش از زیر پتو بیرون بود اونم تا صبح فقط گریه کرد و گریه کرد.  اومدم جلوی بابام نشستم گفتم بابا کاری نداری من دارم میرم . پاشد نشست یه نگاه به صورتم انداخت و گفت: بزرگ شدیا. خندیدم انگشتشو گذاشت رو چال صورتم  صورتمو کشید جلو گردنم رو بوسیدو گفت: خدا به همرات مادرت تنهاست چشم امیدش بیشتر به تو  گیلان هم همینطور گفتم: بابا من دارم میرم شما هواشون رو داشته باش گفت: چه فرقی میکنه دو تا مرد که بیشتر تو این خونه نیست اینم بدون اینجا کسانی هستن که بهت نیاز دارن گفتم: پس فکر شهادت به سرم نزنه گفت: خدا نکنه . سیگارشو تو زیر سیگاری پر از سیگار خاموش کرد و با ذغال نیمه سوختش ور رفت تا دود نکنه. گفت: گیلان که دو سال دیگه درسش تموم میشه رعنا خانومم که با ما جور نیست ساز خودشو میزنه. بلند شد من هم بلند شدم رو به روی همدیگه وایسادیم  گفت: رسیدی منطقه نامه بده پیغامی چیزی بی خبرمون نزار چشم به راهی بد دردیه گفتم: بابا این سری خیلی داری... گفت: پاشو پاشو برو دست علی یارت. نگاهی به قد و بالام کرد  لبخندی رو گوشه لبش نشست انگار خوشحال که پسرش بزرگ شده  ولی انگار بار سنگینی رو دوشم بود . رفتم...

...

نیمه دی ۱۳۶۳تهران .

 کیلید را در داخل قفل انداختم و داخل حیاط شدم مادرم امد توی حیاط گفت کیه؟ من را که دید چادر از سرش افتاد و اروم اروم از پله ها اومد پایین  گفت: یوسف مادر تویی قربون قد و بالات برم  ما که نصف عمر شدیم از سه هفته پیش تا حالا هیچ پیغومی ندادی بغلم کرد منم سرش رو بوسیدم چشم تو  چشم شدیم انگار پیر تر شده بود نمیدانم چرا انقدر دلهره داشتم هواسم به همه جا بود جز صورت مادرم. گفتم: هان.. هیچی رفتیم عملیات دیگه نشد مادرم یه نگاه بهم کرد و گفت: این سری حرف جبهه بزنی من میدونم و تو

خندیدم  گیلان از پله ها اومد پایین مانتو شلوار مدرسش تنش بود تازه اومده بود خونه انگار که بخواد چیزی رو از من پنهون کنه  بغلش کردم احساس میکردم بغضی تو گلوش داره که هر ان امکان داره بترکه انگار من پشت و پناهشان هستم که دوباره بدستم اوردن گفتم: خوبی سری تکان داد و گفت: خوش اومدی  گفتم: بابا کو ؟؟ هردوبرگشتند به سمت اتاق. گیلان دست بر سیمان حیاط کشید و  از پله ها رفت بالا  مادرم  هم چادرش را برداشت و جمع کرد رفت به سمت پله ها  دوباره پرسیدم : بابا کو دم مغازه ندیدمش کر کره پایین بود  گفت: رفته !! ماندم یاد اخرین باری افتادم که دیدمش  گفتم : کجا؟؟

 مادرم جلوی در اتاق برگشت رو به منو گفت: طلاق نداد و رفت میخواست دق بده چشماش سرخ شد و برگشت و رفت تو . ساکم از دستم افتاد برای اولین بار یک حس مردانه نکبت واری کل وجودم را گرفت یاد اون حرفش افتادم که گفت اینجا دو نفرن که بهت احتیاج دارن انگار خیالش از مرد خونه راحت شده بود نمیدونم تقصیر کی بود. اسمونم صاف صاف بود. صدای مردی که با لهجه ای خاص داد میزد برف پارو میکنیم کم کم از خانه دور شد.

 

این داستان واقعیست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:6 توسط هر کی !! |


در این شب بی خوابی ان ماه پر از نور...

 ای وای که باز امده یادت به سراغم .

من نشسته ام رو به رخ و عکس قشنگت

دنبال مکانی خفه و جرعه شرابم.

تا مست شوم .گریه کنم. خواب روم باز...

در خواب دگر بار تو را خواب ببینم .

تا باز در این خیال شیرین و پر از عشق...

از صورت تو من رقمی خنده بچینم

ای وای که باز امده ان خاطره هامان

هر شب به سراغ من شب زنده و بیدار

این چشم من خشک شده از غم و گریه...

تو ناز کن و نازتو من باز خریدار .

ای وای در امد باز ان مشعل خورشید

 تا بسوزد ان خاطره خواب خرابم...

ای وای از این روز غریب و تابش نور.

 من باز به دنبال مکانی خفه و جرعه شرابم...

                       ۸۶/۹/۲۶تهران اتاق کوچکم

 هرکی!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط هر کی !! |


 

روز شمار تقویم پوسیده خانه را که نگاه میکنم تاریخ میگذرد و نزدیک به روزی میشوم که یادش فقط حسرت به دل بر جای میگذارد.

یاد اور تمام لحظاتی که چشم در چشم دخترکی هفت ساله فرو میبردم و او با زبان بی زبانی از حسرت نشستن برپشت نیمکتهای مدرسه ای حرف میزد که که صدای بازی لیله و گرگم به هوایش را بارها با گوشه های کوچکش شنیده و همکلاسیهایش بارها با لباسهای کوچک و رنگ و وارنگشان از مقابل چشمان کم سویش گذر کردند.

ان روز بر من خیره گشت تا سفیدی چشمانش را نظاره گر باشم و صدای نفس های اخرش را شنونده.

و امروز نه از چشمی خبری است که به من زل بزند و نه از سینه ای خسته که نفس ها را به سختی به بیرون میداد.

امروز چهار اردیبهشت را چگونه از این تقویم پاره پاره دلم پاک کنم.

ای وای از این روزشمار لعنتی.

بیچاره مادرش ...

                  خواهرم لیلا ...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط هر کی !! |


 

ای وای تولد یکی دیگر شد ...

ار جمع جهانیان یکی کمتر شد

این است تمام بازی این کیهان

این امد و ان رفت و جهان پر تر شد .

گردی بنشست روی چهره هامان...

دردی واسه پر پر شدن روزهامان

افسوس همش به سرعت باد گذشت ...

ایی وای از این داغ کبوتر هامان .

میماندیم ما در رحم مادر ها!

چشمی نشود باز به سوی در ها

این بود تمام پاسخ این هستی...

خاموش شو از پرسش و پرسیدن ها

امروز به دنبال صفا خواهی رفت ...

فردا به دوای درد ها خواهی رفت

خوش گفت خیام عزیز و دانا...

...

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت.

                                                ۸۶/۱/۹ اتاق کوچکم ۳:۲۵ بامداد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 6:4 توسط هر کی !! |


در کوچه ام ماهی به دست  

لب های خندان را ببین...

پولی ندارم من دگر

چرک لباسم را ببین.

در خانه ام سبزه به دست

عکس عزیزان را ببین...

نیستند انها پیش ما

زردی گلدان را ببین.

با مادرم قران به دست

چراغ میدان را ببین ...

هنوز سوسو میکند

مردم بی جان را ببین.

ان اواره گان را ببین

سر در گریبان را ببین

خشکی دستان را نگاه

خیسی چشمان را ببین.

نشسته ام در پای سین

ای وای انها را ببین!!

مرده به دوش میکشند ...

سیه لباسان را ببین.

همسایه ما را ببین

گوید نوه دادش بهار

خوشحال و مستان را ببین

اینهم صدای توپ سال

امد دگر فصل بهار

من را ببین چه خوش خیال

مینگرم به ساعتی ....

...

پوسیده است سالهای سال.

 

این مطلب را که خودم اسمش را گذاشته ام شعر  

 به عنوان اخرین مطلب سال ۸۶ از من بپذیرید و تحمل بفرمائید

می سپارمتان به بهار واز صاحبش میخواهم توفیق دگر را که شما عزیزان را باری دگر ببینم

و سپاس از شما که در طول این  یک سال با لطف خود رنگی دگر  به این کاروانسرا  دادید

              شاد و سرخوش باشید ...

                        نوروز بر شما مبارک باد ...

 

   /نویسنده : اقای .../ خانم ..../ اصلا ولش کن همون ... هرکی!!   /

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط هر کی !! |


ساعت ۳.۱۰بامداد

اومدی. چرا اینقدر دیر  اخه بچه ها خوابن چند روز ندیدنت تو هم همینطور

ول کن بیدار میشن خواب زده میشن ساعت چند میخوای بری؟

چقدر زود؟

عید که عید به درک ۱سال عید بچه ها لباس نپوشن نمیمیرن. خودت داری از بین میری

...

غذا بکشم واسط 

...

 ببین چقدر لاغر شدی

...

چایی میخوری؟

...

باشه بخواب یه رب به ۶ بیدارت میکنم

...

مورده شور این عید و ببرن

                                .........................               

۲

اقا این بلوز چنده؟

۳۲۰۰۰ بفرمایید تو رنگبندی داره

مامان ببین .قشنگ نیست؟

چرا مامان ولی گرون . اقا ببخشید حراجیتون کی شروع میشه؟

کو تا حراجی خانوم .۲۹ اسفند ایشااللاه

مامان تا اون موقع میفروشه ها

نه ایشااللاه که نمی فروشه بریم مادر ...

مامان به خدا میفروشه

مامان جان . ندارم  بیشتر از این ... گوه بگیرن این عیدو

 

                                   ..........................

۳

...حاجی عیدی ها رو ریختن؟

...اره بیا تا پول بانک تموم نشده وایسا بگیر

...گرفتن و نگرفتنش یه جور با ۲۰۰ هزار تومن نفری یه پرتقالم به مهمون نمیرسه. میگن امسال بن هم میدن راست میگن؟

...واقعا من نشنیده بودم

از جلوی صف: بن میدن کی گفت بن؟

وسط صف: اقا اینا همه حرف بن کجا بود سر سال نوعی

اخر صف: خدا کنه دلشون به حال ما ها بسوزه بدن. ما که استخون ترکوندیم تو این خرج عید

جولوی صف:منم شنیدم میدن میگن نفری ۵۰ تومن

ته صف: همش ۵۰ ؟اینکه ۲ کیلو گوشت و مرغم نمیشه

جلوی صف : عیب نداره سویا میخوریم

/همه تلخ میخندند/

اول صف: من که میگم ای کاش این عید و برش میداشتن

تازه وارد: اره بابا سر تخته بشورن این عید و این خرجش 

همش از روز اول تا اخرش شرمنده زن و بچمونو فک و فامیلیم ...                                                                                                               

                                                                                                                    هرکی!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:5 توسط هر کی !! |


دوستان عزیزم باری دیگر سلام ...

از اخرین مطلب وبلاگ تا به امروز زمان زیادی میگذرد

و درگیری ومشغله کاری زیاد فرصت را از ما گرفته بود

و بسیار دلتنگمان کرده بود.

 از امروز فصلی تازه را در کاروانسرای خویش خراش ما  شروع میکنیم. 

                                                                                                  

یک اس ام اس زیبا

 من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

 کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند ارام

گل بگو گل بشنو

 بر درش برگ گلی 

 میکوبم روی ان با قلم سبز بهار

 مینویسم ای یار خانه ما اینجاست

 تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست؟!

                                                                                        هرکی!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:3 توسط هر کی !! |


        در بخش شعرا امروز از بابا طاهر مینویسم تا فردا  کی مرده کی زنده

 

                                ببندم شال و بپوشم قدک را

                              بنازم گردش چرخ و فلک را

                              بگردم اب دریا ها را سراسر

                            بشویم هر دو دست بی نمک را

هرکی!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:38 توسط هر کی !! |


                 در این کاروان این روزها واقعا

             خویش خراش مایی به پاست

       شب کاری های پی در پی

  اجازه سر زدن نمیدهد

 میام ...

                           این کاروانسرا به زودی اپ جدیدی میشود.

هرکی!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:6 توسط هر کی !! |